|
سلام
اولا یه عذر خواهی واسه اینکه اینور سالی زیاد آپ نکردیم (امان از ای درسها که وقت سر خاروندن واسه ما باقی نمی گذاره)
دوما الان هم که دیگه میانترم ها و بعد از اون هم ترم دوم (از امتحان فاکتور گرفتم) شروع می شن هم نمی تونیم زیاد آپ کنیم
حالا اینم یه آپ کوچولو:
دخترک با اصرار مادربزرگش به جنگل رفت تا برای اجاق کوچکشان هیزم جمع کند.به اولین درخت خشک که رسید تبرش را بلند کردو ناگهان نور خیره کننده ای آسمان را فراگرفت.دخترک از ترس فریاد زد در همین هنگام مادر بزرگ دخترک که در این اطراف مواظب نوه اش بود به سوی او امد و هر دو با وحشت به آسمان خیره شدند تا و پیکره نورانی را که از شرق به غرب می رفت نظاره کردند.
در همین لحظه مادر بزرگ فریاد زد و گفت:"عزیزم خانه را نگاه کن آنه گوی آتشینی را دیدند که در خانشان چرخ زد و سپس از در بیرون رفت.سه سگ خانواده نیز که تا آن لحظه ارام و ساکت در کنار در خوابیده بود پارس کنان به دنبال آن گوی آتشین روی جاده ای که مادر دخترک هر روز صبح روی آن گام برمی داشت وبه سر کار می رفت وسپس شب خسته بر می گشت حرکت کردند.تا از نظر ناپدید شدند و دوباره جنگل در تاریکی محض فرو رفت.
چند روز بعد مادر ان دخترک بیچاره بیماری ناشناخته و عجیبی گرفت و پس از چند روز آن دو را تنها گذاشت و دار فانی را وداع گفت.
از مصاحبه ای که از ان دو شاهد عینی داشند انها آن پیکره نورانی را "فرشته مرگ "یا"ملک الموت"
می پنداشتند
فعلا 
|